حكيم ابوالقاسم فردوسى

255

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

فرستاده نخست به اصفهان درآمد ، و خبر آمدن كىخسرو و مادرش و گيو را به گودرز داد . آن گاه فرستاده به استخر رفت و خبرِ خوشِ آمدن كىخسرو را به كاووس برد . شاه از شادى بر نامهء گيو گوهر افشاند ، و چون مژدهء آمدن شاهزاده در نيمروز به گوش رستم رسيد به شكرانهء پيروزى گيو زر بسيار به درويشان و بينوايان داد . از سوى ديگر وقتى خبر آمدن كىخسرو در ايران پراگنده شد مهمان سراسر كشور براى ديدنش به اصفهان آمدند . گودرز كاخ را به ديباى خسروانى و پيرايه‌هاى گرانبها آراست ، و سراسر شهر را آذين بست . هنگامى كه شهزاده راهى اصفهان شد بزرگان هفتاد فرسنگ به پيشبازش رفتند ، و چون گودرز و كىخسرو به هم رسيدند پهلوان از درد سياوش بسيار گريست و به اندوه گفت : ز تو چشم بدخواه تو دور باد * روان سياوش پر از نور باد جهاندار يزدان گواى من است * كه ديدار تو جان فزاى من است سياوخش را زنده گرديد مى * برين گونه از دل نخنديدمى آن گاه همه به كاخ گودرز در آمدند و يك هفته به شادى و شادخوارى نشستند . روز هشتم راهى استخر شدند . كاووس به ديدن كىخسرو از تخت فرود آمد ، سر و روى او را غرق بوسه كرد ، و از حال افراسياب پرسيد . كىخسرو چنين داد پاسخ كه آن كم خرد * به بدروى گيتى همى بسپرد سپهبد چه برسد از آن شوم بخت * كه نه كام بادش نه تاج و نه تخت پدر را بدان زار و خوارى بكشت * زد آن مادرم را به زخم درشت كه تا من شوم كشته اندر شكم * كه او را رهايى مبادا ز غم آن گاه كىخسرو دليريهاى گيو را در جنگ با گلباد و نستيهن و پيران و گذشتن از جيحون با اسب ، و ديگر كارهاى بزرگ او را يكان يكان برشمرد . كاووس سر گيو را در كنار گرفت و بر روى و برش بوسه